#پارتی از آینده_ واقعا این چیزیه که تو میخوای؟سکوت او مهر تاییدی میشود برای ذهن پریشان و روح مجروح من! با بغض سر تکان می دهم و لبم را گاز می گیرم که مبادا بشکند. کاش چشمانش را به من میدوخت. به خدا که همین برای من کافی بود. همین که بدانم نگاهش با من است. زخم درون سینه ام عمیق تر می شود، وقتی رو از من بر میگرداند سمت پنجره. امیدم که نا امید می شود، از همه دل میکنم. از کسانی که داشتم به خود می قبولاندم شاید خوانواده من آنهایند. اینبار از خودم هم دل میکنم! سرگیجه لعنتی ام تمام نمیشود، اینبار سیاهی رفتن چشمانم هم به آن اضافه می شود.خدایا کاش قیامتت امروز بود. همین امروزی که حامیم، کسی که هستی ام از او بود روی گرداند از من! دیگر نه توان زنده ماندن دارم و نه کشش اش را! خداوندا نمیشود مرگ من همین امروز فرا برسد؟ گفته بودم نبودن او را تاب نمی آورم. به خدا که گفتم! چندین بار در درگاهت شکر وجود او را کردم؟ حسابش که از دست من در رفته است. عوض تمام نداشته هایم حضور همیشگی اش را از تو خواستم. لعنت به دوست داشتنی هایی که رسیدن ندارد... و لعنت به رسیدن هایی که دوست داشتنی ندارد.عقب عقب میروم، پایم دوباره روی آن تکه ی شکسته لعنتی میرود. بار اول که از رویش رد شدم هم انقدر درد داشت؟ اصلا دردی داشت وقتی قامت با شکوهش را از پشت دیدم؟ مگر شوق دیدار او جایی برای حس های دیگرم باقی گذاشته بود؟چرا همیشه سکوت پاسخ سوالات زندگی من است؟سکوت من... سکوت... او... و.. او.... و او....؟؟؟!
برچسب:
نویسنده: سارا خوشنام
تاريخ: چهارشنبه
8 تير
1401 ساعت: 10:35